![]() |
![]() |
|
| شعروادبیات |
|
پرندة من خوب وقشنگه پرهاش لطيف وخيلي زرنگه توي قفس طلائي براش گذاشتم آب ودونه هرروزكه ازخواب پامي شم اون برام ميخونه قصة تلخ آدماي مجنون قصة تلخ مردماي دلخون ازآوازش غم مي باره غصه داره اون بيچاره وقتي ميخونه قلب من بيادغمهاش مي افته بياداون گريه هاي هميشه تنهاش مي افته پرندة ملوس من درياي آبنوس من وقتي كه تنها ميمونم تورارفيقم ميدونم بگوبه من پرنده ام پرندة نازنينم ميخوام نوك قشنگتوهميشه خندون ببينم چراهميشه غمگينوسرتو پرات گذاشتي مگرتوجنگلاي غم توآشيونه داشتي خاموش وسردوبي صداپرنده بود كنج قفس كنارمن نشسته بود فكرميكنم گريه مي كرد گريه به آينده ميكرد اما دلم خوب ميدونه كه اون اسير زندونه ميخوام ديگه رهاش كنم توآسمون هـواش كـنم دور ازديـار آدمـا فـردا بـره توجنگلا بادلبرش شـادي كنه يـادي زآزادي كنه فرداكه آفتاب دراومد عمرشبانه سراومد افسوس ديگه صداش نبود صداي خنده هاش نبود مرغ قشنگ ونازمن بلبل خوش آواز من دردا كه ديگه مرده بود قلب مرا آزرده بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:21 توسط حمید روشنایی |
|
|
قصه شب امشب شبی غریب و بسی نا آشنا بود
فریادآه و ماتم قلب غمین من دردا که با هزارخاطره ازپیش من برفت آن تک ستاره ای که بدی همنشین من ----------- جان دررهش سپارم وبس گریه ها کنم واندم بریزم اشک ندامت به پای او این دل نمی شود آرام وای دریغ هردم بسان کودکی دارد هوای او ----------- درخانه دل خونینم عشق پاکش را جاداده ام که بودمونس شبانه من آه وفغان برآورداین دل که یارکجاست برآسمان رسداین بانگ عاشقانه من ------------ امشب به کلبه محزون عشق من بیا تادرکنارهم به شهرپریها سفرکنیم ازآسمان روشن مهتاب بگذریم تا برفرازکوه شقایق نظرکنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:57 توسط حمید روشنایی |
|
|
اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکزقلبم می گذرد.
اگر دبیرشیمی بودم نام تورادرقلبم پخش میکردم تا محلول محبت گردد.
اگر دبیردینی بودم می دانستم که بعدازخدا تورا می پرستم.
اگر دبیرجغرافی بودم می دانستم خوش آب وهواترین جا آغوش گرم توست. ا گر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم ( دوستت دارم)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:59 توسط حمید روشنایی |
|
|
افسوس برگذشته
یاداون روزابخیر
بسترنرم عروسکهامون
عطراون بوسه ی گرم توبود
تاکنون برسراین لبهامون
همره بادنسیم
زیرچترگلها
قصه ی دیوسفید
زیرلب زمزمه می کردیم ما
آشیان دل ما
سقف بی روزن عشق
دردیاری مطلوب
وسکوتی مطلق
سر درآغوش هم از رنج زمان
دستامون نرم ولطیف
فکرما آب زلال
توی باغ زندگی
با شکوه و با جلال
حیف ازاون روزای خوب
مثل گل مرده وپژمرده شدن
گلهای یاس وبنفش دیگه افسرده شدن
سردوغمگین توی ده
می نشینیم توی باغ
لانه کرده تودرخت
ماروافعی جای زاغ
حرف ماحرف نسیم
تنامون خسته ی درد
می خونه بلبل غم
آه ماناله ی سرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:0 توسط حمید روشنایی |
|
|
بوســــه
جان ماوجان آن چشماي تو بوسه ميخواهم ازآن لبهاي تو بوسه ميخواهم كه باشم تاسحر غرق درافكار و در رؤياي تو ------- بوسه اي همچون شراب آتشين تاكه مست افتم به زيرپاي تو ------- خوب ميدانم اميـــد زندگي نيست درعالم كسي همتاي تو ------- چشم زاغي بندة درگاه توست غمزه داردنرگس شهــلاي تو ------- گرمرا رنجاندي ازخود مي شوم اي بت سيمين بدن شيـداي تو ------- بازميگويم مرا ده بوسه اي تاكه باشم مونس شبهاي تو ------- بوسه باران ميكنم روي تورا من فـداي آن رخ زيباي تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:50 توسط حمید روشنایی |
|
|
لحظه های زندگی بازهم ترانه خواهم سرود همانند گذشته باز هم سرود همگنانه ام را به تصویر خواهم کشید. وبازهم قلب شکسته ام را امید به زندگی خواهم داد وتارهای عنکبوتی ذهن فرسوده ام را با زلال رود خواهم شست. درتمامی فصلها بیادت گریستم وصدایم در خم کوچه های دیدار ودرپشت پنجره ها درآستانه تمام سالها شکست ونابود شد. درتمام لحظه های بیداری بتو اندیشیدم وباتوزندگی کردم درحالیکه بی توبودم . اینک چگونه خواهم زیست وچگونه باورکنم لحظه های بی توبودن را من ازکویرتشنگی آمدم وبانگاهت ودشت وجودت سیراب شدم ودرآغوش تو روحم را التیام بخشیدم. اکنون دستانت را در دستم بگذارواضطراب درونم را احساس کن. وگاه درسحرگاهان نام تورا ازبلندترین پنجرۀ شهر فریادخواهم کردو ایکاش باد صدای حقیر مرا برتو رساند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:29 توسط حمید روشنایی |
|
|
رؤیای بی فرجام
دیشب ازخواب پریدم
خواب زیبای تورا می دیدم
نرگس مست سیه فام تورا
واندرآن ظلمت شب
بالب سرد زمستان زده ام
زیر بال مهتاب
باتب وتاب همی بوسیدم
*****
روی دوش امید با نوای مرغان
تا سحرگاه که چون شبنم عشق
خیمه زد در افق نور زتاریکی ها
با خیال توکه آمال منی راه می پیمودم
*****
لیک وافسوس که رؤیای تو نومیدی بود
و وصالی که دراندیشهً توست
قصهً یک شب بی فردابود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:17 توسط حمید روشنایی |
|
|
مادر
انیس و مونس ما هستی مادر
شود جانم بقربان تومادر
---------
اگریک لحظه من رویت نبینم
زهجر تو زنم فریاد مادر
------
فراموشم نشد آن شام تاریک
که بودی تاسحر بیدار مادر
------
زبهرآنکه من خوابم بگیرد
لالایی بهرمن خواندی تو مادر
------
امیدم – انتظارم – شام تارم
همه جود و وجودم هستی مادر
-------
امیدم باشد ازیکتا خداوند
که باشی درجهان پاینده مادر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:57 توسط حمید روشنایی |
|
|
تنهائی
خدایا همنشین اشک وآهم
دراین دنیا غریب و بی پناهم
بفریادم کسی فریادرس نیست
به اشک مادرم من بی گناهم
-------
چرابربام من غم د رکمین است
چرا این قلب من دائم غمین است
چراویرانه گشته منزل من
گمانم رازتنهائی همین است
-------
دلم ازماتم تنهائی خون شد
به لب ازداغ بی مهری فغان شد
خدایا تابه کی تنها بمانم
زبخت بدغم ودردم فزون شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:53 توسط حمید روشنایی |
|
|
بانگ فریاد
خستۀ دردم ولی درمان کجاست؟
جان بلب آمدولی جانان کجاست؟
-----------
غرق اندوهم دراین ویرانه ها
بلبل مستم نوای من کجاست؟
------------
شمع هجرانم که می سوزد تنم
بانگ فریادم صدای من کجاست؟
------------
من عقاب تیز پروازم ولی
مرغ قاصد آشیان من کجاست؟
-------------
همچومجنون میزنم فریادها
لیلی من همزبان من کجاست؟
------------
هرکسی بامن سخن داردولیک
شهرزاد قصه گوی من کجاست؟
-----------
بهترین ایام عمرمن گذشت
ای دریغا روزگار من کجاست؟
----------
من حمیدم بادوصد سوزوگداز
آخرآن آرام جان من کجاست؟
----------
------- -- |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 21:29 توسط حمید روشنایی |
|
|
بابا یه کم برام بزرگه؟ -- اشکال نداره عزیزم بزرگ که شدی اندازه میشه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:36 توسط حمید روشنایی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:40 توسط حمید روشنایی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:11 توسط حمید روشنایی |
|
|
سخن دل
خداوندا خدای مهربانم
تویی درروزو شب وردزبانم
-----------
نگاهی برمن خونین جگرکن
که ازجورفلک افسرده جانم
-----------
تودرمان دل بیچاره ام کن
که غم ریشه زده تااستخوانم
-----------
توبنگرتابگویم ازبرایت
همه اندیشه ودردنهانم
----------
شکسته قلب من ازبیوفایی
زنیرنگ وفریب اندرفغانم
----------
بدریای امیدوآرزوها
شکسته قایقی بی بادبانم
---------
زبس نالیده ام درماتم دل
فراری گشته نورازدیدگانم
---------
ببردرگورسرد آرزویم
که یابم شاید آنجاهمزبانم
---------
چه سوداززندگی دراین زمانه
که خودبازیچۀ دست زمانم
---------
دوروزعمرمن بگذشت وامّا
نروییده گلی در گلستانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 0:6 توسط حمید روشنایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 21:28 توسط حمید روشنایی |
|
|
خزان امید عمری به خیال دل بیمارنشستم شاید که نگارم زپس پرده عیان شد هیهات که افسانۀ عمرم بسرآمد اما رخ زیباش به یکباره نهان شد دردشت وجودم گل امید بروئید افسوس که دردامن بیگانه خزان شد بلبل بسرشاخه نوای دگری داشت برحال پریشان دلم مرثیه خوان شد اکنون گل حسرت بدلم ریشه دوانده بیچاره دلم لانۀ افسوس وفغان شد کس بامن محزون سخن ازعشق نگوید چون عشق وامیدم همه آن دگران شد آن یارکه درشادی وغم مونس من بود قربانی این مردم بی نام ونشان شد زان روزکه این تیرجفابرجگرم زد افسانۀ آوارگیم ورد زبان شد قلبم همه پرخون شد وجانم بلب آمد زین سیل جگرسوزکه ازدیده روان شد کس شکوه برد پیش خداازستم خلق اما دلم از ظلم خداوند بجان شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:19 توسط حمید روشنایی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:0 توسط حمید روشنایی |
|
|
توازدشتهاي دورآمدي وزندگي تاريك پژمرده وخزان زدۀ مرا رنگشادي بخشيدي من لطافت دستهاي پرمهرت راباتمامي وجودم احساس مي كنم . توباآن قلب بزرگ وشكسته ات دروجودم روح نشاط مي بخشي . ( اكنون خسته ترازهميشه بتومي انديشم ) بتواي شكسته دل كه : سرود وقصه هايت سرشارازرنج وناكامي است . اي ملكة رؤياها من ناشناخته تورامي شناسم وانگار كه اززمانهاي دورباتو بودم . انديشه هاي بلندتورا درگذر زمان مي ستايم . ايكاش مي توانستيم كه دردها ورنجهايمان راباهم قسمت كنيم وفقط به آينده اي روشن بينديشيم . من فرياد درگلوشكسته ات رابجان مي شنوم . فريادي كه ازحلقوم زخم خوردۀ دختري رنج كشيده بگوش مي رسد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:8 توسط حمید روشنایی |
|
|
مراببخش ناخوانده مهمان خويش را وهمه قصة من كه تمناي توبود و وصالي كه همه اوهام است درشب سرد وسياه همه افسانه نبود مراببخش اي سپيدي تنت چون بلورين قدح جام شراب اينك اين خستة راه جرم ناكرده گناهان دارد وتورا مي طلبد كه خزان رابه بهاران آري مراببخش اي نگاهم زنگاهت لبريز و وجودم كه زماني كوتاه راه گم كرده ومهمان تو بود اينك درفراموشي باد باهمه خاطره هاي بد وشاد ره سپارد كه رود او ازياد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 9:52 توسط حمید روشنایی |
|
|
بی توهیچ وبا توهمه چیز
هرلحظه درنگاهت درچشم پرگناهت جوانة يك افسون است ودرميان امواج گيسوانت رازيك بوسة بيفرجام نهفته است بي تو هيچ وباتو همه چيز بي تواشكم وباتوزندگي جاودانه بي تومجنون زمان ازقهرتنهائي بي توغمگين باتوهمزاد نويدم عاشقانه من بردة نگاه توام لبريزازتمناي بوسة مهتاب درساية خيال خودم غوطه مي خورم
درتابش آشنای آفتاب
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 9:10 توسط حمید روشنایی |
|
|
برگرد
برگرداي اميدكه راه توراباستاره آذين بندم وبابوسه باران گلهاي اقاقي وياس وبنفش دررهگذارتونهم.. برگردتاباترنم نسيم ودرمهتابي سيمگون قلبمان رالبريزازشادي ونشاط كنيم. چه زيباست زماني راكه همچون پرندگان مهاجرپروازكردودرشهرنورآشيانه گزيد وچه دل انگيزخواهدبوداگربازآيي تادست خسته مرادردستان اميدبخش خودگذاري.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:9 توسط حمید روشنایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زمان میگذردومانیزبردگانی بیش نیستیم که اسیرزمانیم
|
|
RSS
|